
و سرانگشت تفکر مشغول
به راستی به کدامین راه باید رفت؟!
زمان هم از تعلل من دلگیر شد
ترس گذر ثانیه ها با آرامشم درگیر شد
نفرین به نفس کین مرا تقدیر شد!
گیج و گمراه شدم در این سراب:
خبط و افسون و دروغ است و صواب...
ننگ و نیرنگ است و درست است و خراب...
ازین گیجی و گمراهی به تنگ آمده ام...
نبض تصمیم جهت، لحظه ای درنگ آمده ام...
میشوم غرق در باتلاق زندگی
مردگی صدها شرف بر زندگی...!
نیست در چنته خدا را جز شرمندگی!!
چراغ رو به خاموشی را بر زمین سنگدل می گمارم...
مداد سیاهم را بر روی انتخابم می گذارم:
<< من به خلوت در اتاقم عادت دیرینه دارم!!! >>